|
كارنامه :
ديپلم سينما از هنرستان هنرهاي
معاصر - تهران
فارغالتحصيل كارگرداني سينما در مقطع كارشناسي از موسسهي آموزش
عالي سوره – تهران
تهيه و كارگرداني 5 فيلم مستند كوتاه و همكاري در چندين پروژهي
سينمايي، تلوزيوني كوتاه و بلند.
عضو انجمن صنفي روزنامهنگاران ايران
دبير سرويس عكس و خبر ماهنامهي نقد نو
عكاس...
نمايشگاه عکس چهره های کارگری افغان
12 آذر تا 19 آذر 1386
تاريخ بروز رساني :02/02/87
نتيجهاي شوخناك!
نگاهي
به مجموعهي شعر «زنبورهاي عسل ديابت گرفتهاند» از اكبر اكسير
«شعر به يك معنا عبارت است از واداشتن زبان به گفتن چيزهايي كه عادت
به گفتن آنها ندارد». اين چكيدهي نظر اكبر اكسير دربارهي شعر است.
اكبر اكسير كه ذاتاً شاعر است، متولد گيلان و آذري زبان است. اما
آنطور كه خود ميگويد: «در شعر گيلان جايي ندارم چون گيلك نيستم. در
شعر آذري هم غايبم چون فارسي گو هستم».
تفاوت او با ساير شاعران متاخر نه در شعرهايش و نه حتا در تشخص
بخشيدن به آنها با ابداع عنوان «شعر فرانو» است، چيزي كه اكسير را
از سايرين متفاوت ميكند، نگاهش به جهان پيرامون و نقد برندهاش بر
مسائل روزگار ماست. او گشايشگر راه است، شاعر آن و لحظه، شاعر
رمانتيك مخاطب شناس نيست، او شاعر آينده است و شايد به همين دليل است
كه از دو مجموعهي شعر آخرش: «بفرماييد بنشينيد صندلي عزيز» و
«زنبورهاي عسل ديابت گرفتهاند» استقبال شده است.
اهميت شعر اكسير در شعار بودنش، شعارهايي رندانه كه كمتر آزار
ميدهند و بيشتر به جان مينشينند است. اين شعرها در نگاه نخست سهل
به نظر ميآيند، اما اگر با بار انديشه همراه شود، وجه ممتنع آن رخ
مينمايد. در همينباره حميد رضا شكار سري، منتقد ادبي دربارهي
شعرهاي كتاب «زنبورهاي عسل...» چنين مينويسد: شعر اكسير شعري است
اجتماعي كه طنز را به شيوهاي كلاسيك به مدد گرفته است تا بيگزند
روزگار، بگويد آنچه را كه مجاز نيست بگويد، يا شيرين بگويد تا
نرنجانده باشد و در اين راه از خود هم كم، مايه نميگذارد.
طنز اكبر اكسير، طنزي زيرپوستي و گزنده و اغلب مازوخيستي است. او
صلابت و تقدس كلمات را شكسته و با هويت بخشيدن به آنها كه مهجور و
پيش پا افتاده به نظر ميرسند، در نهايت با اتفاقي شاعرانه و
غيرمترقبه به طنز ميرسد. اكسير از معصوميت كلام به نتيجه شوخناكي مي
رسد كه تلخي آن لحظهيي بعد در ذهن مخاطب شكل مي گيرد.
از نقاط ضعف كتاب شعر اكبر اكسير كه البته ربط چنداني هم به شعرهايش
ندارد، طرح جلد ضعيف و سهلانگارانهي آن است كه ميتوانست با توجه
به محتوي اشعار، خيلي بهتر از اين كه هست باشد.
اكبر اكسير توانسته راهگشا باشد. در شعر «فرا شعر» چنين مينويسد:
... / شايد به شعر برسم / پدر ميگفت: رسيدن شرط نيست / مهم، شروع
كردن است / ...
اكبر اكسير رندانه شعار را به جاي شعر جا زده است و از نقد منتقدان
هم ابايي ندارد؛ و خود نيز در شعر تاريخ تبري به آن معترف است:
جنگلبانان چه تقصيري دارند / اره و تبر ارزان شده است / [قطعاش كن!
اين شعر، دارد شعار ميشود] / جنگل پر از ريشه است / هرچند درخت
ندارد / (ادامه بده! اين شعار، شعر ميشود) / دستهي تبر، درخت
حرامزادهاي بوده است! / (اين را كه سال 61 چاپ كردهاي) / گهواره،
عصا، كاغذ و مداد از درختان اهلي / دستهي تبر، چماق، چوبهي دار و
تابوت / از درختان وحشي تهيه ميشود / (قطعاش كن! اين شعر دارد چنار
ميشود!!)
ابراهيم اكبري، منتقد ديگر ادبي دربارهي وجه طنز در مجموعه
«زنبورهاي عسل...» مينويسد: عنصر طنز در اين مجموعه، سايه گسترده و
عميقي افکنده است. نوشتم عميق، يعني اينکه در برخي از موارد شايد
خود سايه ديده نشود، ولي آثار سايه به چشم ميخورد. شايد بتوان اين
طنزها را به سه قسمت تقسيم کرد: طنز شيرين، تلخ و فكاهه.
مسأله
مهم ديگر اين كتاب، نامها و اسامي انتخابي شاعر براي اشعارش است. در
اين مجموعه، اسمها، گاهي کليد ورودي شعر هستند، يعني با آن کليد،
خواننده وارد شعر ميشود و اگر توجهي به اسم نداشته باشد، هيچ وقت
نميتواند منظور شاعر را به طور دقيق درک کند؛ اسمهاي انتخابي اکسير
بر روي شعرهايش به طور کامل زيرکانه، آگاهانه و دقيق است. وي به
کارکرد کليدي اسمها به طور کامل وقوف دارد.
اكبر اكسير از آن دست شاعراني است كه خطي كه مينويسند، بهقول شمس
تبريزي، نه خود ميتوانند بخوانند و نه ديگران. با اين همه كتاب
«زنبورهاي عسل ديابت گرفتهاند» را هركه ميخواند حسابي ميخندد.
كتابي كه در 84صفحه توسط نشر ابتكار نو و به قيمت 1000 تومان در
شمارگان 1000 نسخه در زمستان 1385 منتشر شده است. در يك جمله براي
معرفي اين كتاب كه اكبر اكسير آن را به همسرش مليحه تقديم كرده است
ميتوان نوشت:
اشعاري به سياق نو به شيوهي طنز و با نگاه اكسيري محتواي كتاب را
تشكيل ميدهند.
تاريخ بروز رساني :12/09/86
چهرههای كارگری افغان
يك نگاه
تقديم
اين نمايشگاه تقديم ميشود به شكور، كارگر افغان كه قبل از آنكه
بتوانم عكسي از او داشته باشم بر اثر سانحهاي در هنگام كار درگذشت.
درباره
همه چيز از يك همكاري ساده با همين كارگرها كه عكسهاي چندتاييشان
در نمايشگاه آمده آغاز شد. من فارغالتحصيل رشتهي سينما و در جستجوي
هنر و عالم معنا، از قضاي روزگار شدم كارگر انبار يك شركت ساختماني و
همكار با تعداد زيادي كارگر افغاني. همانها كه سالهاست هر روز از
در هر كوي و برزني كنارشان رد ميشويم. اين همكاري موجب شناخت بيشتر
آنان شد. من فهميدم كه افغانها نيز انسانند. آنان هم از حقوق انساني
برابر با ديگران برخوردارند. اين شرايط زندگي شان بوده که آنان را به
اينجا کشانده است.
اين عكسها كه بيشتر جنبهي شخصي و يادگاري داشتند، اكنون بنا به
شرايطي به نمايش در ميآيند، شرايطي كه با انتشار اخبار مبني بر جرم
و جنايت افاغنهي ساكن ايران، ما ميزبانان چند دههاي را از اين
ميهمانان ناخوانده روز بهروز متنفرتر ميكند. همزبانها و
همكيشاني كه در تمام اوج و فرودهاي سالهاي سخت پس از انقلاب در جنگ
و بازسازي ايران، همراه و دوشادوش ما بودند. اين عكسها داعيهدار
هنري نيستند، كاربردي دارند در ديدن و بهتر ديدن اين همكيشان و
همزبانان كه سالهاست برايشان ميزبانان خوشانصافي نبودهايم.
كارگران افغاني ناني كه خوردهاند از كاري كه كردهاند كمتر بوده.
اگر دزدي و جنايت در آنان بيشتر است که به نظر اينگونه هم نيست،
دليلش شرايط نامناسب زندگيشان است، نه فطرت. بايد شرايط زندگيشان
را تغيير داد. بايد به کودکانشان درس داد تا آنان خود آيندهاي
متفاوت با پدرانشان را بسازند. بايد بستري مناسب براي رشد آنان در
همينجا، در آنجايي که زندگي ميکنند، نه لزوما متولد شدهاند ساخت.
اين عكسها و آن آينهاي كه برابر بيننده ميگذارند ميخواهند به خود
بياييم؛ و بدانيم مشکل در جاي ديگري است نه در افغاني! كه آنها هم
مانند ما و ما هم مانند آنها هستيم.
سپاس
برگزاري اين نمايشگاه كوچك را مديون بردباري و فداكاري رفيق، همراه و
همسرم مهربانم سميرا مرادي هستم و بس. و البته كه جا دارد از مسئولين
خانهي فرهنگ آيه و دوست خوبم، جهانگير الوندي، نيز بهخاطر درك
موضوع و همكاريشان سپاسگزار بود.
برای شکور
*
کارگر افغان
آرزوها داشتی
خاطراتی خوب
و بیشتر بد
اما چه یادگار
خستگی کار و دوری از دیار
یاد کسی می ماند بعدها
می خندیدی
و دوست می داشتی
و زندگی می کردی ...
کارگری ساده
وقتی که چیزی برای ازدست دادن نیست
مرگ هم برایش
خنده ای برق آساست
نه آسایشی
نه حتا خواهشی
تو را کسی یادش نیست
همه می گفتند چه حیف
خوب کار می کرد
و تو
بی آن لبخند همیشگی
اما ...
تنها در یادی که باد
می برد و جا میمانیم از هم
در برق خندهای
*
شکور کارگر افغان ساختمانی بود که در تاریخ 29 فروردین 1385 به دلیل
برق گرفتگی کشته شد.
|